داستان آموزنده
پدر وارد اتاق دخترش شد و نامه اى رو روى تختخواب ديدنامه رو با دستانى لرزان خواندمتن نامه اين بود:
با پشيمانى و تأسف شديد بايد بهت بگويم كه من با پسرى كه دوستش دارم فرار كردمبا اون عشق حقيقى را پيدا كردم و او را خيلى دوست دارم حتى با وجود اينكه در بينى و گوشهايش حلقه ميگذارد وانواع و اقسام خالكوبى روى بدنش دارد بابا فقط اين نيستمن حامله هستم!و او به من ميگويد كه در زندگى خوشبخت خواهيم شد.او تصميم گرفت كه در جنگل باهم زندگى كنيم و بچه هاى زيادى به دنيا بياوريم و اين يكى از آرزوهاى من استاو به من گفت كه ترياك ضررى برايمان ندارد و اون رو به خاطر دوستاش كه برايمان كوكايين ميارند در مزرعه ميكاريمبابا خاطر جمع باش كه ما داريم دعا ميكنيم كه دانشمندان دوايى براى ايدز پيدا كنند چرا كه مرد زندگيم واقعا استحقاقش رو دارهبابا نگران نباشمن 15 سال سن دارم و ميدونم كه چطور از خودم مراقبت كنم روزى ميرسد كه بيام و سر بهت بزنم كه با نوه هات آشنا بشىدخترتپاورقى:بابا باهات شوخى كردممن خونه همسايه هستم فقط ميخواستم بهت نشون بدم كه هميشه در زندگى چيزهايى هست كه بدتر از:" كارنامه " باشنداون روى ميز است...!!!
داستان اموزنده جدید
داستان اموزنده جدید
چوپان بیچاره خودش را کشت تا آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد اما نشد که نشد. او میدانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون آن بز نتواند از آن بگذرد ، نه چوبی که بر تن و بدنش میزد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیده ای از آن جا می گذشت ، وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت : من چاره کار را میدانم ! آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد. بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پریدند. چوپان مات و مبهوت ماند ؛ این چه کاری بود و چه تاثیری داشت ؟ پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان میدید گفت : تعجبی ندارد ! تا خودش را در جوی آب میدید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد ، آب را که گِل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی گذارد و خود را نمی شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می پرستد ….
داستان اموزنده جدید92
جوانی نزد شیوانا آمد و به او گفت: "در
مدرسهای که درس میخوانم، پسر ثروتمندی است که خود را خیلی زرنگ و تیز
میداند و به واسطه ثروت پدرش مسوولان مدرسه هم از او حمایت بیقید و شرط
میکنند.
البته انکار نمیکنم که او فردی واقعا باهوش است اما از
این هوش خود برای بیآبرو کردن و خراب کردن بقیه بچهها استفاده میکند و
در این مسیر هیچ مرز و محدودیتی را قایل نیست.
ما همه از او خیلی
میترسیم و مقابل او جرات حرف زدن هم نداریم چون میدانیم هر چه بگوییم
علیه ما روزی استفاده خواهد شد. او قلدر مدرسه شده است و همه به او باج
میدهند تا کاری به کارشان نداشته باشد.
درست مثل یک شکارچی شده که
بقیه بچهها طعمه او هستند و او هر روز در کمین است تا نقطه ضعفی در ما
مشاهده کند و از آن علیه ما استفاده کند.
تحمل این اوضاع برای ما خیلی سخت شده و به همین خاطر نزد شما آمدم تا مرا راهنمایی کنید با او چه کنیم؟"
شیوانا با لبخند گفت: "نقطه ضعف شکارچی احساس شکارچی بودن اوست. نقطه ضعف آدم زرنگ احساس زرنگی و تیز بودن اوست.
به زبان ساده نقطه ضعف هر انسانی همان نقطه قوت اوست که اگر مواظب نباشد میتواند باعث شکستش شود."
پسر جوان با تعجب گفت: "چگونه از نقطه قوت فردی علیه خودش استفاده میشود؟"
شیوانا گفت: "با تقویت آن نقطه قوت تا حدی که جلوی عقل او را بگیرد و چشمانش را کور کند.
اگر کسی خود را فوقالعاده باهوش و نابغه میداند و از این مسیر به دیگران لطمه میزند هر نوع مقابلهای با او باعث قویتر شدن او میشود چون سعی میکند خود را مجهزتر و قویتر کند تا بتواند با رقبای جدید مقابله کند.
اما اگر مخاطب او خودش را به ابلهی و سادهلوحی بزند و به گونهای رفتار کند که او احساس کند زرنگیاش کفایت میکند ضمن اینکه دیگر به فکر تقویت نقطه قوت خود نمیافتد ضرورتی به تغییر روش خود نیز نمیبیند و با همان روش و شیوه تکراری و قدیمی عمل میکند و در نتیجه قابل پیشبینی و کنترل میشود."
پسر جوان با لبخند گفت: "فکر کنم فهمیدم منظورتان چیست.
روزی گنجشک مادری را دیدم که برای دور کردن ماری از لانهاش خود را جلوی مار به مریضی زد
و لنگانلنگان مار را آنقدر دنبال خودش کشاند تا به نزدیک مرد مزرعهداری رسید و مزرعهدار مار مهاجم را از بین برد."
شیوانا با لبخند گفت: "اما فراموش نکنید که این قاعده در مورد همه آدمها از جمله خود شما هم صدق میکند و مواظب باشید. این نقطه قوت جدیدی که یافتید به نقطه ضعفتان تبدیل نشود!"
داستان اموزنده جدید92
داستان اموزنده جدید

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
یعنی این بهترین داستانی بود که تا بحال خونده بودم
داستان اموزنده جدید
گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟
گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد ، یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد
تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم .
داستان پسر ایرانی و پسر انگلیسی
ایرانی میگه:چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن
یا لمسشون کنن؟!
بقیه داستان در ادامه مطلب
ماست فروشی که با تلاش خود میلیاردر شد
داستان اموزنده,داستان اموزنده جدید,داستان اموزنده 92,داستان اموزنده 2013,داستان اموزنده92
ماست فروشی که با تلاش خود میلیاردر شد
به گزارش تکناز به نقل از
فایننشال تایمز، موسسه « چُبانی » در مجموع حدود دو هزار کارمند در
استخدام خود دارد و محصول خود را در دو کارخانه که بزرگترین مراکز تولید
ماست در جهان هستند، تولید میکند. «چُبانی» پر فروشترین ماستی است که در
بازار آمریکا به فروش میرسد.
حَمدی اولوکایا، موسس و مدیر عامل
شرکت « چُبانی» است که در طول شش سال که از آغاز فعالیتش میگذرد، حدود ۲۰
درصد از بازار شش و نیم میلیارد دلاری ماست در آمریکا را در کنترل خود
گرفته است. نام آقای اولوکایا که کرد ترکیه است، در فهرست میلیاردرهای
سال ۲۰۱۳ مجله فوربس قرار دارد.
حمدی اولوکایای ۴۱ ساله میگوید راز موفقیتش بازگشت به موضوعات اساسی و اولیه در شناخت بازار و پیروی از غریزه خود بوده است.
وی سال ۲۰۰۵ به این اندیشیده است که اگرچه ماستهای آمریکا، عمدتا ماست
میوهای و ماستهای شیرین و آغشته به شکر هستند، ماست واقعی همان ماستی است
که در مناطقی مثل کوهستانهای مناطق کردنشین تولید و مصرف میشود و
قاعدتا باید یک چنین محصولی بسیار بهتر از ماستهای شیرین به فروش برسد.
وی با دریافت یک وام یک میلیون دلاری از اداره کمک به تجارتهای خرد در آمریکا توانست اولین کارخانه خود را خریداری کند.
پس از آن آقای اولوکایا مصطفی دوئان، یک کارشناس با تجربه ماستبندی را از
ترکیه به آمریکا آورد. آنها به مدت ۱۸ ماه انواع ماستهای محصول آمریکا و
ماستهای وارداتی را آزمایش کرده و بالاخره روش ویژه ماستبندی خود را
تثبیت کردند.
آنها میدانستند که بازار آمریکا به ماست شیرین عادت کرده، ولی از خلال
صحبت با مصرف کنندگان متوجه شدند که بسیاری از آنها ماستهای طبیعی را که
در کشورهای اروپایی و خاورمیانه رایج است ترجیح میدهند.
آقای اولوکایا در عین حال به این نکته نیز توجه کرد که الگوی مصرف مواد
غذایی در آمریکا به سمت مواد طبیعی و کاستن از شکر و مواد مصنوعی گرایش
پیدا کرده است. همین نکات ساده راز موفقیت بنای امپراطوری ماستبندی در
آمریکا بود.
حمدی اولوکایا در حال حاضر در آمریکا صاحب دو کارخانه است؛ یکی
کارخانهای قدیمی در ایالت نیوجرسی که سابقا به شرکت تولید کننده محصولات
غذایی « کرَفت» تعلق داشت و دیگری کارخانه جدیدی که با هزینه ۴۵۰ میلیون
دلار در ایالت آیداهو احداث شده است.
موسسه چُبانی سال ۲۰۱۱ یک کارخانه دیگر نیز در اتریش راه اندازی کرد و به
سرعت به سومین تولید کننده ماست در آن کشور بدل شد. این مؤسسه در نظر دارد
که در سال جاری فعالیتهای خود در بریتانیا را نیز آغاز کند.
حمدی اولوکایا نمونهای از مهاجرینی است که به آمریکا مهاجرت کرده و
سرنوشتی موفق و برجسته برای خود رقم زدهاند و به قول معروف «آرزوی
آمریکایی» در مور آنها محقق شده است.
در شرایطی که باراک اوباما قصد دارد قوانین و شرایط مهاجرت به آمریکا را
به شکلی بنیادین اصلاح کند، مدافعان این طرح افرادی مانند آقای اولوکایا
را نماد مهاجرین موفقی میدانند که با نوآوریهای اقتصادی به رونق بازار
کار و تولید در جامعه آمریکا کمک کردهاند.
حمدی اولوکایای ۴۱ ساله میگوید راز موفقیتش بازگشت به موضوعات اساسی و اولیه در شناخت بازار و پیروی از غریزه خود بوده است.
وی سال ۲۰۰۵ به این اندیشیده است که اگرچه ماستهای آمریکا، عمدتا ماست میوهای و ماستهای شیرین و آغشته به شکر هستند، ماست واقعی همان ماستی است که در مناطقی مثل کوهستانهای مناطق کردنشین تولید و مصرف میشود و قاعدتا باید یک چنین محصولی بسیار بهتر از ماستهای شیرین به فروش برسد.
وی با دریافت یک وام یک میلیون دلاری از اداره کمک به تجارتهای خرد در آمریکا توانست اولین کارخانه خود را خریداری کند.
پس از آن آقای اولوکایا مصطفی دوئان، یک کارشناس با تجربه ماستبندی را از ترکیه به آمریکا آورد. آنها به مدت ۱۸ ماه انواع ماستهای محصول آمریکا و ماستهای وارداتی را آزمایش کرده و بالاخره روش ویژه ماستبندی خود را تثبیت کردند.
آنها میدانستند که بازار آمریکا به ماست شیرین عادت کرده، ولی از خلال صحبت با مصرف کنندگان متوجه شدند که بسیاری از آنها ماستهای طبیعی را که در کشورهای اروپایی و خاورمیانه رایج است ترجیح میدهند.
آقای اولوکایا در عین حال به این نکته نیز توجه کرد که الگوی مصرف مواد غذایی در آمریکا به سمت مواد طبیعی و کاستن از شکر و مواد مصنوعی گرایش پیدا کرده است. همین نکات ساده راز موفقیت بنای امپراطوری ماستبندی در آمریکا بود.
حمدی اولوکایا در حال حاضر در آمریکا صاحب دو کارخانه است؛ یکی کارخانهای قدیمی در ایالت نیوجرسی که سابقا به شرکت تولید کننده محصولات غذایی « کرَفت» تعلق داشت و دیگری کارخانه جدیدی که با هزینه ۴۵۰ میلیون دلار در ایالت آیداهو احداث شده است.
موسسه چُبانی سال ۲۰۱۱ یک کارخانه دیگر نیز در اتریش راه اندازی کرد و به سرعت به سومین تولید کننده ماست در آن کشور بدل شد. این مؤسسه در نظر دارد که در سال جاری فعالیتهای خود در بریتانیا را نیز آغاز کند.
حمدی اولوکایا نمونهای از مهاجرینی است که به آمریکا مهاجرت کرده و سرنوشتی موفق و برجسته برای خود رقم زدهاند و به قول معروف «آرزوی آمریکایی» در مور آنها محقق شده است.
در شرایطی که باراک اوباما قصد دارد قوانین و شرایط مهاجرت به آمریکا را به شکلی بنیادین اصلاح کند، مدافعان این طرح افرادی مانند آقای اولوکایا را نماد مهاجرین موفقی میدانند که با نوآوریهای اقتصادی به رونق بازار کار و تولید در جامعه آمریکا کمک کردهاند.
داستان کوتاه زندگی عجیب آبدارچی مایکروسافت
داستان اموزنده,داستان اموزنده 92,داستان اموزنده 2013,داستان اموزنده جدید,داستان اموزنده جدید
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.» مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها ۱۰ دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق ۱۰ کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایهاش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با ۶۰ دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت...
پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا شد. شروع کرد تا برای آینده خانوادهاش برنامهریزی کنه و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراطوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت...

